Alkaya(شعر و ترانه/ ترجمه ترانه های ترکی)

پرواز را به خاطر بسپار....

Alkaya(شعر و ترانه/ ترجمه ترانه های ترکی)

پرواز را به خاطر بسپار....

İçimde Ölen Biri (مرده ای در درونم): احمدکایا

:İçimde Ölen Biri 

مرده ای در درونم: 

 

Bana bir şeyler anlat, canım çok sıkılıyor 

Bana bir şeyler anlat anlat 

İçim içimden geçiyor 

 

برایم چیزهایی تعریف کن؛ روحم در عذاب است 

برایم چیزهایی تعریف کن، تعریف کن 

که از درون ضعف می کنم 

 

Yanımdasın susuyorsun 

Susuyor konuşmuyorsun 

Bakıyor görmüyorsun 

Dokunsan donacağım 

İçimde intihar korkusu var 

Bir gülsen ağlayacağım 

Bir gülsen kendimi bulacağım 

 

در کنارم هستی و سکوت می کنی 

سکوت می کنی و سخنی نمی گویی 

نگاه می کنی و نمی بینی 

دست به من بزنی یخ می زنم 

در درونم ترس یک انتحار موج می زند 

بخندی اگر، خواهم گریست 

بخندی اگر، خویشتن را خواهم یافت 

 

Depremler oluyor beynimde 

Dışarda siren sesi var 

Her yanımda susmuş insanlar susmuş 

İçimde ölen biri var 

.....Vay vay vay 

 

زلزله ها برمی خیزند در مغزم 

صدای آژیر پلیس در بیرون 

در پیرامونم انسان های خاموش، خاموشند 

مرده ای در درونم است! وای وای وای... 

ادامه مطلب ...

بعد ِیک ماه دگر...

بعد ِیک ماه دگر...: 

 

 

تا که یک در بشود باز و یکی مرد نبرد 

 

از در آید به در و بـــــاز کند دعوی ِ داد 

 

می کشد سر به درون از سر ِهر دیواری 

 

می کند حتک ِحرم این وحشی ِپـُر بیداد 

 

می دود از پی ِآن دخترک ِکوزه به سر 

 

می کند سد، ره ِهر نغمه و هر فریــــاد 

 

می زند لاف ز خود کامی ها 

 

می دهد بانگ به آوازی زشت 

 

این چه سان سرکش و خودرأی و پلشت است ای داد! 

 

می دمد سردی و سوز و شقاوت هر دم 

 

می شود مانع ِهر یاری و مهر و امداد 

 

در به در، کوی به کو، می زند پرسه به دنبال حریف 

 

می زند پا به زمین، سر به فلک، کولی ِباد! 

 

گویمش:- ای یل ِپر قدرت و ای شاخ شکن 

 

همگان صحبت تو زود گذارند از یاد 

 

بعد ِیک ماه دگر وقت گل است و سنبل 

 

موسم شاد بهار با تو بد باز کند دعوی ِ داد! 

 

تبریز  اسفندماه 1377

 

بـَلـــَد

این داستان کوتاه را آقای رضا امیرخانی نوشته است که در مجموعه ی داستان همشهری آذرماه امسال به چاپ رسیده است. با این که دسترسی حضوری به این نویسنده ی محترم نداشته ام تا از ایشان اجازه بگیرم ولی از ته دلم چنین می آید که ایشان هم راضی هستند تا این مطلب را این جا بیاورم:


بــَلـــَد:

نماز صبح را در حرم حضرت ابوالفضل خوانده بودم و در ایوان ِیکی از حجره های کنار صحن نشسته بودم. مردم دورادور ضریح را گرفته بودند و هر کس به زبانی دعـــــــــا می خواند. صحن از جمعیت خالی بود. همه برای زیارت رفته بودند داخل ِحرم.
کسی آرام از کنارم گذشت. صورتی استخوانی داشت و ریشی چند روزه. یقه ی باز و راه رفتنی کج و معوج. روبه روی گنبد ایستاده بود و حرف می زد؛ بی توجه به من که آن جا نشسته بودم. اصلن مرا نمی دید انگار. نزدیک تر رفتم. با ابوالفضل نجوا می کرد:
" عرب چه می فهمد که با این زبان بسته چه جوری تا کند...(به کبوترهای حرم اشـــاره می کرد). قربان معرفتت بروم آقا، من که می دانم شما راضی نیستی از وضع و حال این جانورها. از کله ی سحر گندم می ریزند جلوشان تا آخر شب. خُب، حیوان ناخوش احوال می شود دیگر. هر کاری راهی دارد..."
شال سبزی به گردن آویخته بود که رویش نوشته بود:" السلام علیک یا اباالفضل"
شال را از گردن درآورد و رفت میان کبوترها. با لحنی غریب صدایشان می کرد:
"جونم! جونم! پاشو!"
کبوترها را پر داد. شال را دور سرش می چرخاند و سوت می کشید. کبوترها پر زدند و آرام آرام دور ِگنبد طلایی چرخیدند. مرد جوان شالش را دور گردنش انداخت و با دو دست، دو طرفش را گرفت. سری تکان داد و لبخند زد.
"دیدی آقا! هر کاری یک بلدیتی می خواهد؛ حیوان الان سرحال می آید."
زیارت این جوان را از زیارت های ریاکارانه ی خودم بیشتر دوست داشتم. کاش خدا کـَرَم می کرد و چیزی از خلوص ِکفترباز ِحرم اباالفضل به ما هدیه می داد....