در کتاب شب های شعر خوشه نوشته ی احمد شاملو، این شعراز عدنان غریفی نظرم را جلب کرد که در این جا آوردنش خالی از لطف نیست. عدنان غریفی متولد 1323 در خرمشهر و از نویسندگان دهه های 1340 و 1350 است که نقش به سزایی در شکل گیری سبک داستان نویسی جنوب داشته است.


محراب:


نماز را در محراب آیه های مکرّر گزاردیم

و واحه را - در نهایت سپیدی-

به بال پرندگان خاکی گرسنه رها کردیم.



تنها کوه بود که پرده را

به خیل جادویی سبزه ها رهبری می کرد

و مسیر

عطر علف های دوردست را

دیگر نمی آورد

تا پرندگان را به گرداب دیدار آبی دیگر کشد.



محیط از نور فاسد می شد

و استخوان پرندگان مهاجر در فضا

آهنگ حلول می خواند

ابر، " او " ی خوب را داشت

و نخل ها

پیکرهای خشک خود را دیگر

در انتظار آفتاب نکشیدند

توحّش از خاک جدا شده بود

و سبابه های مسافران

گنجشک ها را به حیطه ی سراب سبز

رهنما بود

تا عقربه ها را باز شمارند

و حکومت طایفه ی پاک باخته را صلا دهند.



هجرت به نام خود آلوده شده بود

و توانایی

به کردار اندیشه های عفن

به تسلیت نارواترین لبخندها شتافت.



ما جسم های پوسنده مان را دیگر

از مردمک چشم گنجشک ها دریغ نکردیم

خاک، خاک سرمازده ای بود

و گوشت تن بزمجه ها دیگر

تلخی پیشین را نداشت:

-" جسم ها را از مردمک چشم گنجشکان

پرواز نکنید!

پرواز نکنید!"



سال های هزار هزار

در گذر بوده ست

و نیزه، هم چنان میان شن ها مانده ست:

-" و مرز این است!"

و عابران

- که هنوز تیغ ها را بر قفای خود دارند-

هراس را معتاد شده اند

و کلاغان را هنوز

خانه و لانه

اوج زاینده ی درختان است.



کار ما نفس ِ رفتن بود

از گرداب گذشتن هم کاری ست:

-" گرداب و گلستان، خویشتن را بیهوده

گرداب و گلستان نامیده اند."

رفتن، آری، رفتن

نفس ِ رفتن خوب بود

می دانید.



اگر چشم هامان را آن سوی افق پویان نمی دیدیم

لا جرم

بوها، سوی ما راه نمی یافتند

آن سو، بو هنوز هست

هر بامداد

تجدید می کنند

فایده ی این همه خاک برداری چیست؟

فایده ی این همه گیاه چیست؟

من می دانم

بارانی در آمازون بارید

چرا که کارون خشک شد!

فایده ی این همه....



نمی شود آدم را مثل تکه الماسی

توی مخمل گذاشت

و آن را رها کرد روی یک دریا شن:

-" آدم، آدم است برادر!"

نمی شود از گنجشک خواست که به آرایش گاه رود

شن را نیز.

من از دیاری که پرنده را هم دوست دارد

هم ندارد

هم خوب می خورد

خوب می خوابد، می گرید، می خندد، می آیم

من از سرزمینی می آیم که مردمش عادت ندارند

چشمان خود را

هر روز صبح عوض کنند

من از سرزمینی می آیم که مردمش

از خیس شدن می ترسند

از آفتاب خوردن

از آفتاب دیوانه شدن

از آفتاب...

             شدن، می ترسند

من از سرزمینی می آیم که مردمش

شنا کردن در کارون را

حرام می دانند

چرا که ده سال پیش

کسی را کوسه ای در آب های کارون زد!



من به کردار بیماران

زندگی را دوست می دارم

من می خواهم نیزه ها را

از هر جا که آمده باشند

از خاک به در آرم و فریاد زنم:

-" آه، ای بی مرزی!"

می شود، تنها دعوت را ناروا شمرد

می شود دنیا را به جایی دور فرستاد

می شود بیمارستان را میعادگاهی کرد

چرا که تنها هنگام بیماری، صدا را می شنویم!



آیا شما که مرا به حجره های گشوده ی صحرایی خواندید

و پیام را - آن گونه که دوست می داشتید-

بر من فریاد کردید

دانستید که در جوار هر شن

مورها زندگی را تجربه می کردند

کشتی ها را می شود بر شن راند

و پارو را می شود از اجتماع مورها

به قرض گرفت.



تاک ها را این گونه بیمار نکنید!

سرداب ها را که نجابت را دوستانه می آزارند

ویران نکنید

طعمه ای اگر هست

در کار تدوین قانون شما

رقم ها را برعکس نشان خواهد داد

تاک ها را این گونه بیمار نکنید!

از کدام قوم مصروع می آیید

از کدام؟

که این چنین

آسمان کوتاه نگران تان کرده است؟

که این چنین

از دست هایی که در سنگ چینی خانه هاتان رو به فسادست

از رواق های بی زنان دف زن می هراسید؟

آنک آن کنگره!

آنک آن باروت خیس!

آنک آن زمین

که دیگر گهواره ای نیست.



باکره گی را به شمارش گیاهان وحشی نبرید!

تصویرها را بی شماره گذاری از ذهن گذر دهید!

مکان های بعید خضار را آهوانه گذر دهید!

من آهسته خود را بدوی می کردم!

کرم ها را

یک باره نمی توان مسموم کرد!

چوب های درختی را هنوز روح ست

خون را، باید

در جوی آدم گون

به حلق مرده ها ریخت

باکره گی را به شمارش گیاهان وحشی نبرید!



نماز را در محراب آیه های مکرّر گزاردیم.




+ نوشته شده در پنج‌شنبه 1 آبان 1393ساعت 04:36 توسط امیر نظرات (0)












 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ