ساقی از عکس جمال تو که در جام افتـــاد

با دل سوخته در آن طمع خـــام افتــــــــاد


کوهش از صاعقه شد خرمن کاهی، گویی

خُمره ای بود که غلتی زد و از بام افتاد


ساقی و دُردکش و میکده در دم خاموش

شعله ای بود که که در خیمه ی خیـّام افتاد


چه در آن جلوه ی حُسن ازلی بود که عشق

این چنین تا ابدش رعشه بر اندام افتاد


صبح ما گشت سیه دل که به سرپوش سحاب

رو گرفت و عقب قافله ی شام افتاد


چه کند گلـّـه ی سرگشته چو در تیه ضلال

بُز سرگلـّه در آغوش دد و دام افتاد


آوخ از کعبه ی اسلام که با شرک و نفاق

باز پس رفت و همان صحنه ی اصنام افتاد


گفتی از این لبه ی بام نیفتی پس رو

آن قدر رفت که از آن لبه ی بام افتاد


طاس لغزنده بُوَد دانه و دام دجــّال

وآدمی مور که لغزید و در این دام افتاد


وه که بیت الغزل خواجه چه وصف الحالی

که به کام دل این بیدل ناکام افتاد:


"چه کند کز پی دوران نرود چون پرگار

هر که در دایره ی گردش ایــّام افتاد"


من سزاوار غلامیّ تو بودم حافظ

چه کنم قـُرعه به اقبال گل اندام افتاد


شهریارا تو کجایی و لسان الغیبی

که دل روشنش آیینه ی الهام افتاد.



محمد حسین شهریار



+ نوشته شده در پنج‌شنبه 21 آذر 1392ساعت 05:47 توسط امیر نظرات (1)












 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ